خرید بک لینک
همه رفتند تا زمستان شدخنده ها مردند گریه ارزان شد کو جوانی آرزو ها کو ؟رفته ایم از یاد یادی از ما کو ؟شاید این بغض آخرم باشد آخرین غمم باشدعاشقانه ای آرام بین درد و غم باشدهر آشنایی غریبه است هر نگاهی فریب استبا صدای هر باران حال قلبم عجیب استغم تقدیر هم قطار درد ما شدهدریا شبیه بغض ما شدهاز ما چه مانده غیر از آرزوبا قلب خسته ای خدا بگودنیای ما کو دل تنهای ما کو رویای ما کودنیای ما کو روز آیندهی ما کو ؟ای ساحل غم دریای ما کو ؟ای قاضی عشق در بازی عشقپس جای ما کو ؟این آهنگ رضا بهرام حال این روزایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 10:50

من حالم خوب نيست....من این روزا اصلا حالم خوب نیست... من یه حالیم یه طوریم...یه طوری که تا حالا نبودم...پره حرفه تو سینه ام ...اما...اصلا حرفم نمیاد...فقط میتونم همین و بگم...واقعا حالم خوب نیست...تنها درمانم هم مرگه... و من چه بی صبرانه در انتظار فرشته مرگ هستم...خسته ام...خیلی خسته ...از همه چی... خواستم با سال به‌روز تغییر کنم ... خواستم امیدوار بشم... خواستم رویا بسازم...خواستم آینده بسازم...اما.... من خسته ام ....برای خسته عید و رمضان و پاییز و زمستون فرق نداره...یه خسته حال هیچی و نداره .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 10:50

گل سرخ تنهایی شقایق ...تنهایی من... تنهایی .... من با ۳۶سال سن دوتا شب احیا علاوه بر دعای همیشگیم برای سلامتی همه و مامان و بابا و علیرضا و امیر و بقیه ...برای خودم هم دعا کردم دعا کردم یا از این حال نجات پیدا کنم یا سال دیگه احیای رمضان و نبینم....سپردم به خود خود خدا ...پافشاری نمیکنم روش اما ...دلم میخوام نجات پیدا کنم از این حس بد و رخوت انگیز تنهایی ...کی گفته تنهایی قشنگه....تنهایی قشنگ نیست ...تنهایی سفر بری ...تنهایی عکس بگیری...تنهایی کافه بری ...مگه میشه همه کارهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: يکشنبه 12 مهر 1405 ساعت: 10:50

آنچه تاکنون درباره «من حالم خوب نيست....» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.من حالم خوب نيست....من این روزا اصلا حالم خوب نیست...من یه حالیم یه طوریم...یه طوری که تا حالا نبودم...پره حرفه تو سینه ام ...اما...اصلا حرفم نمیاد...فقط میتونم همین و بگم...واقعا حالم خوب نیست...تنها درمانم هم مرگه... و من چه بی صبرانه در انتظار فرشته مرگ هستم...خسته ام...خیلی خسته ...از همه چی... خواستم با سال جدید تغییر کنم ... خواستم امیدوار بشم... خواستم رویا بسازم...خواستم آینده بسازم...اما.... من خسته ام ...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 2:15

تنهایی .... گزارشی از مهم‌ترین نکات مربوط به «تنهایی ....». من با ۳۶سال سن دوتا شب احیا علاوه بر دعای همیشگیم برای سلامتی همه و مامان و بابا و علیرضا و امیر و بقیه ...برای خودم هم دعا کردم دعا کردم یا از این حال نجات پیدا کنم یا سال دیگه احیای رمضان و نبینم....سپردم به خود خود خدا ...پافشاری نمیکنم روش اما ...دلم میخوام نجات پیدا کنم از این حس بد و رخوت انگیز تنهایی ...کی گفته تنهایی قشنگه....تنهایی قشنگ نیست ...تنهایی سفر بری ...تنهایی عکس بگیری...تنهایی کافه بری ...مگه میشه همه کارها تنهایی کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 2:15

من خوب... من مردی را مرد می‌خوانم... که در هجوم سختی ها ... و خستگی ها ... و دلتنگی ها... و ناامیدی ها ... و غم ها ... و از همه مهمتر... اوج اشتباهاتم ... آغوش مردانه اش را باز کند و بگوید بیا ... و مرا سخت در آغوش بگیرد... پ.ن: نویسند ناشناس با کمی تغییر

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 1:30

نمی دونم.... بقیه هم مثل من هستن ... اطرافیانتان من شبیه بانک و صندوق اعانات میبینن... دلم به حال خودم میسوزه... حکایت من شده نقل ضرب المثل از زمین به آسمون میباره...

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 1:30

من قاتل خودم بودم ...

رویاهایم را با حسرت...

حرفهایم را با سکوت ...

احساسم را با تنهایی کشته بودم...

از کشتن مینوشت:

من خودم خودم را دفن کردم...

از کتاب سایه ها

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: پنجشنبه 25 تير 1405 ساعت: 1:30

از آینه بیزارم ؛از من دو زن میسازد...

که هر دو غمگین...

هر دو...

غمگین ...

معصومه آنان زاده

نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر ۱۴۰۳ساعت 19:13 توسط شقایق| |

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 21:25

من حالم خوب نيست....من این روزا اصلا حالم خوب نیست...من یه حالیم یه طوریم...یه طوری که تا حالا نبودم...پره حرفه تو سینه ام ...اما...اصلا حرفم نمیاد...فقط میتونم همین و بگم...واقعا حالم خوب نیست...تنها درمانم هم مرگه... و من چه بی صبرانه در انتظار فرشته مرگ هستم...خسته ام...خیلی خسته ...از همه چی... خواستم با سال جدید تغییر کنم ... خواستم امیدوار بشم... خواستم رویا بسازم...خواستم آینده بسازم...اما.... من خسته ام ....برای خسته عید و رمضان و پاییز و زمستون فرق نداره...یه خسته حال هیچی و نداره ...تعطیلات از رختخواب به کاناپه تغییر مکان میدم...از حالم بخوام بگم ...من نمردم...ولی زنده هم نیستم ...من فقط نفس میکشم.... نوشته شده در شنبه چهارم فروردین ۱۴۰۳ساعت 22:26 توسط شقایق| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 14:09

تنهایی .... من با ۳۶سال سن دوتا شب احیا علاوه بر دعای همیشگیم برای سلامتی همه و مامان و بابا و علیرضا و امیر و بقیه ...برای خودم هم دعا کردم دعا کردم یا از این حال نجات پیدا کنم یا سال دیگه احیای رمضان و نبینم....سپردم به خود خود خدا ...پافشاری نمیکنم روش اما ...دلم میخوام نجات پیدا کنم از این حس بد و رخوت انگیز تنهایی ...کی گفته تنهایی قشنگه....تنهایی قشنگ نیست ...تنهایی سفر بری ...تنهایی عکس بگیری...تنهایی کافه بری ...مگه میشه همه کارها تنهایی کرد.روحت نیاز داره گاهی تنها باشی اما باز هم همون روحت دلش میخواد تنها نباشه...تنهایی از یه جایی به بعد مثل شن های ساحل میشه که یهویی زیر پاتو خالی میکنه ... تنهایی حس تهی بودن بهت میده....از یه جایی به بعد تنهایی فقط آزارت میده...حالی که الان دارم .....تنهایی .... نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۳ساعت 18:50 توسط شقایق| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 14:09

همه رفتند تا زمستان شدخنده ها مردند گریه ارزان شدکو جوانی آرزو ها کو ؟رفته ایم از یاد یادی از ما کو ؟شاید این بغض آخرم باشد آخرین غمم باشدعاشقانه ای آرام بین درد و غم باشدهر آشنایی غریبه است هر نگاهی فریب استبا صدای هر باران حال قلبم عجیب استغم تقدیر هم قطار درد ما شدهدریا شبیه بغض ما شدهاز ما چه مانده غیر از آرزوبا قلب خسته ای خدا بگودنیای ما کو دل تنهای ما کو رویای ما کودنیای ما کو فردای ما کو ؟ای ساحل غم دریای ما کو ؟ای قاضی عشق در بازی عشقپس جای ما کو ؟این آهنگ رضا بهرام حال این روزای منهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 12:30

بیست و سوم مهر ماه هر سال یاد آور تنهایی من...تولدم مبارک ...درست مثل همیشه تنها غمگین خسته ...خسته تر از خسته ....در انتظار خاموشی ... حتی روز تولدم هم هیچ آرزویی به ذهنم نرسید جز مرگ...تولدم مبارک... تبریک های تو خالی ... آدمایی که فراموشم کردن ....با استوری مامان یادشون افتاد تولد منه...و تشکر دروغین من ...مرسی به یادم بودی ...اینطوری به یادم آوردند غمگین ترم میکنه ... دوستایی که بعد از استوری طعنهآمیزم که میگفت هر چه اطرافیانتان ارزانتر باشند شما هزینههای بیشتری میدهید... پیام فرستادن ...فردای تولدم... نه روز تولدم ... دوستایی که کلا فراموش کردنم...من چرا نمیتونم مثل هودشون باشم....سخته تحمل این حجم از تنها بودن ... نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۲ساعت 16:31 توسط شقایق| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: دوشنبه 1 آبان 1402 ساعت: 22:23

این روزها خیلی خسته ام ...خیلی ..دارم روز هایی سپری میکنم که باید خیلی عالی میشد...اما..اصلاً یه طوریم ...خستم...نمی دونم خودم خستم، روحم خستس،دلم خستسخسته از حرفهای عمیقی که تو دلم مونده خسته از اینکه هیچ کس نمی دونه چه حالی دارمخسته از دردهایی که هرچی جمعشون می کنمتمومی ندارن خسته از انتظاراز حال خوبی که هرچی می گردم پیداش نمی کنمخستم،آنقدر خستهکه زورم به خستگیام نمی رسه... زورم به آرزوهایی که دارن حسرت میشن هم نمیرسه ...زورم به هیچی نمیرسه حتی به خودم ...به مغزم که انقدر به هرچی فکر نکنم...خلاصه زندگیم شده شبیه به یه روبات ...نه تفریحی نه سرگرمی نه حتی آرامش هیچ کدوم ندارم...این روزها پرم از تنهایی و خواستار مرگ ... نوشته شده در دوشنبه سوم مهر ۱۴۰۲ساعت 17:51 توسط شقایق| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: جمعه 7 مهر 1402 ساعت: 13:29

در وجود من چند دختر زندگی می کنند ...دختربچه ای که سودای محبت و آغوش دارد ...دختری که از تولدش سی و پنج سال میگذرد...اما ..در وجود من پیرزنی هزار ساله زندگی میکند که هر لحظه آرزوی مرگ دارد...و دختر تنهایی که دکتر به او گفت جسمت چهل ساله است ...و دختری که هرگز زندگی نکرده است...من دختری سی و پنج ساله که در سر رویاهای فراوانی دارم ...اما ای کاش شبی بخوابم و هرگز بیدار نشوم... و در رویاهایم غرق شوم...شقایق نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 17:41 توسط شقایق| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها شمس تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1402 ساعت: 13:14

صفحه بندی